بایگانی

Archive for the ‘=> داستان نوشته ها!’ Category

آزادی با طعم سیب

سیب

می خواهم قانون شکن باقی بمانم!

به سختي در خاطرم مانده آن نخستين هنگامه ها.آن اوايل .درست همان زمان که دور و برم همه تاريک بود وآرام، پر از سکوتي مبهم و ناشناخته. از مکاني که در آن ايستاده بودم هيچ نمي دانستم.

سکوت هولناک دور و برم انگار همه چيز را از خاطرم محو کرده بود. به دور و برم مي نگريستم .هيچ چيز آشنا نمي آمد. فقط سياهي . حس غريبي انگار مرا به آنجا پيوند داده بود. ترسيده بودم يا نه؛ واژه اي براي وصف آن لحظات نمي يابم . «هيچ » دور و برم بود و بس.

-هان! يادم آمد. اينجا زمين است. صبر کن . من که تنها نبودم !. پس « او» کجاست؟ آرام آرام ،بر افکارم مسلط شدم. من از اين سرزمين نبوده ام. بهشتي ام! هَه، بهشت! – آري آنجا را خوب ياد دارم. اگر خلاصه از آن ياد کنم ؛ زيبا بود . همه چيز !

بیشتر بخوانید…

داستانی از ثروت، شادی، غم، غرور، عشق

2 نوامبر, 2008 6 دیدگاه

در جزیره ای زیبا تمام امیال آدم، زندگی می کردند: ثروت، شادی، غم، غرور، عشق و …
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت: آیا می توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت: نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست.

غرور گفت: نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بیایم.
غم با صدای حزن آلود گفت: آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: بیا عشق، من تو را خواهم برد.
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید: آن پیرمرد که بود؟
علم پاسخ داد: زمان
عشق با تعجب گفت: زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: زیرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است.

دانلود آهنگ تقدیر از شادمهر

با این محوریت مطالب زیر  را بخوانید:

»دیکتاتور ابریشمی

4 اکتبر, 2008 5 دیدگاه

«به پری لحظه ای که دزدکی و شاعرانه می خندد»

منجی مرا ناجی صدا کرد

و من عاشقش شدم

دخترک مغرور به شکل علامت سوال

زربافت.

با خنده ی ابریشمی اش

جشن گرفت و هدیه داد

– در یک روز بی مناسبت

دور از آلایش

با هزار شیطنت –

نشان خاک خورده عشق سالیانش را

که معصومانه

از ناکجای گنجه ی اتاقش بیرون کشیده بود

گیرم نمی دانست

که بعد از مرگ کنفسیوس

سوگند خورده ام

که دیگر شمع روشن نکنم

و آواز پرواز پروانه ای را خاموش.

گیرم نمی دانست

که آتش پرستم

و ترک کرده ام پاکی ام را

آتشکده ی مالیخولیایی روی انگشتانم.

تا باز دین تازه ای دریابم.

انگار در تواتر است این نقل

که زنان

این لشکر سفید پوش موبلند

که شمشیر از پشت بسته اند

دین برادرانه ی خویش را

هدیه وار تحمیل می کنند.

مرا اندکی  دریاب

و شاهبیت غزلم شو

تا برایت غزلی شاهانه بسرایم

ای فاتح جنگ صلیبی چشمان

در پس لبخند ماهرانه ات

لشکر کشیده ای که  فتحم کنی

ای آنکه آتشکده خاموش می کنی

تو جامی و قدح .

تو دُردی و مستی و آغوش و گناه و چشم هرزه ی منی

گاهی خود منی

ساحره، مسحور سحر کرده ای مرا

اکنون که در خاطرم نشسته ای

خاطرات را تو رقم می زنی نه من

من این هزار صفحه ،سهواً نوشته ام

دیکتاتور فقید

فتوا بده حرام کرده ام

امضا سهیل رها

پاسداری شده: » آدم و حوا (رمز را از خودم بگیرید)

27 اوت, 2008 برای نمایش دیدگاه‌ها گذرواژه را وارد کنید.

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

عابر پياده نظام (لعنت خدا بر سربازي)

يك دو سه چهار….. يك دو سه……قدم زدن در تهران چه خسته كننده شده است اين روزها.چشمانم مدام اين طرف و آن طرف لابه‌لاي دود و جمعيت دنبال چيزي مي‌گردد.پاهايم روي ريتم هميشگي جلو عقب نمي‌شوند.گاهي تند و گاهي آهسته.چراغها هم تا به ما مي‌رسند قرمز مي‌شوند.سه رنگ كه سهل است اگر سي رنگ هم داشتند سهم ما همين رنگ بود.پاهايم خيره ايستاند و هر چه چشمانم التماس مي‌كنند ، قدم از قدم بر نمي دارند.خبر…….دار. هول برم مي دارد نكند سكون اين دو پا نظم پاهاي عجول خيابان را به هم بزند.سرم را بالا مي كنم.اين مغازه آشناست.

 «بسه ديگه.آرومترهم كه نمي توني حرف بزني.دنيا ارزش اينهمه دادو بيدادو نداره! چرا منو به يك ساندويچ با نوشابه خوشرنگ مشكي دعوت نمي كني؟! از الان گفته باشم اون صندلي بلنده‌ي طرف كولر برا منه ها….باور كن قضيه اونجورا نيست.»

جوابي نمي دهم حتا فرصت نمي دهم چشمانم به طرف هايدا بچرخند.نمي‌شمرم پاهايم چند بار جلو عقب مي شوند كه خود را روي صندلي بلنده طرف كولر مي بينم.نمي خواهم دست از خيره‌سري بردارم.

 

 

بیشتر بخوانید…