سهم من


چه نفرت دارم از دریا

ازین مرداب احساسات

وزین آرامش تنها

از این شب ها

که آتش روشن است اینجا

که همچون سرخی لب هاست

و جام زهر چشمانی

که دارد رنگ از دریا.

چه نفرت دارم از شب ها

ازین حجم سرودن ها

و حتا آخر نقل

یکی بود و نبود قصه شب ها

که هر شب مردِ یکّه

یا همان معمار فرداها

بسازد قصری از شاید…،اگر… ، اما

و شعرش بس که ویران می کند

همچون هیولاها

چه نفرت دارم از دنیا

ازین منظومه ی وحشی

زمین،خورشید،چرخش ها

از این چرخیدن ساعت

واین کوتاهی ماندن

ولی تند تند رفتن ها

چه نفرت دارم از شب ها

ازین تاریکی و حجم نبودن ها

که آتش مرد

شد خاکستری برجا

چه ترسی دارم از غم ها!

چو آتش -عنصر هستی!-

به آتش می کشد من را

به او گویید خاکستر

نمی سوزد دگر جانا

مزن آتش

که من خاکسترم حالا

که می گوید که می گردد

ازین بدتر خرابی ها؟!

امضا :سهیل رها

Advertisements
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: