خانه > => داستان نوشته ها! > عابر پياده نظام (لعنت خدا بر سربازي)

عابر پياده نظام (لعنت خدا بر سربازي)


يك دو سه چهار….. يك دو سه……قدم زدن در تهران چه خسته كننده شده است اين روزها.چشمانم مدام اين طرف و آن طرف لابه‌لاي دود و جمعيت دنبال چيزي مي‌گردد.پاهايم روي ريتم هميشگي جلو عقب نمي‌شوند.گاهي تند و گاهي آهسته.چراغها هم تا به ما مي‌رسند قرمز مي‌شوند.سه رنگ كه سهل است اگر سي رنگ هم داشتند سهم ما همين رنگ بود.پاهايم خيره ايستاند و هر چه چشمانم التماس مي‌كنند ، قدم از قدم بر نمي دارند.خبر…….دار. هول برم مي دارد نكند سكون اين دو پا نظم پاهاي عجول خيابان را به هم بزند.سرم را بالا مي كنم.اين مغازه آشناست.

 «بسه ديگه.آرومترهم كه نمي توني حرف بزني.دنيا ارزش اينهمه دادو بيدادو نداره! چرا منو به يك ساندويچ با نوشابه خوشرنگ مشكي دعوت نمي كني؟! از الان گفته باشم اون صندلي بلنده‌ي طرف كولر برا منه ها….باور كن قضيه اونجورا نيست.»

جوابي نمي دهم حتا فرصت نمي دهم چشمانم به طرف هايدا بچرخند.نمي‌شمرم پاهايم چند بار جلو عقب مي شوند كه خود را روي صندلي بلنده طرف كولر مي بينم.نمي خواهم دست از خيره‌سري بردارم.

 

 

آنقدر تندتند حرف مي زند كه نمي توانم دفعاتي كه لبهايش به هم مي خورد را بشمرم. يك دو …نَه…يك دو سه ..نَه…..اَه .سرم سوت مي كشد. سعي مي كند با دهان پر هم برايم توضيح دهد.كارم راحتتر مي شود.يك …..دو……سه …..چاهار…….

نمي توانم باور كنم تكرار كلماتي كه حتا دوست ندارم به معنايشان توجه كنم.

-« حميد مجبور شدم.باور كن .خونوادم منو تحت فشار گذاشتن. من مي خواستم دست به سرشون كنم.اونا دست بردار نبودن.من نمي دونستم…….»

نمي دانم چرا از آنهمه سر و صدا كه تا چند دقيقه قبل از ميان لبم مي ريخت بيرون ،خبري نيست.  نگاهي به بيرون مي اندازم .نظر ……به راست. شيشه مغازه را تا ارتفاع يك متري نوار رنگي كشيده اند.سعي مي كنم نظمي از پاهاي عجول بيرون پيدا كنم.تندتند از مقابل مغازه عبور مي كنند.گاهي به چپ گاهي به راست. برايم انرژي بر است حروف انگليسي برعكس روي شيشه را تشخيص دهم.پنج حرف است .دو بار حرف a تكرار شده.

-« …مي فهمي؟!!….با توام حميد!…»

چه خوب شد دژبان امروز حسن قبادي است.هركس ديگري بود به پيراهن روي شلوارم حسابي گير مي داد. ابروهايش را بالا پايين كرد.يك بار.سرم را تكان دادم دوبار.يعني متوجه شدم.سركلاس هاي دانشگاه بارها به جايش حاضري زده بودم و فقط من مي دانم چرا آن كلاس ها را نمي آمد!

شب داخل آسايشگاه مثل شبهاي خوابگاه حرفهايم را مي ريزم توي گوش حسن.ساعت 8.40 دقيقه است و 9 خاموشي مي زنند.آسايشگاه به اندازه خوابگاه كوچك نيست اما به اندازه 18 نفر بايد بوي پا و صداي خرناس تحمل كني.احساس مي كنم خيلي خسته ام.روي تخت هاي رنگ و رو رفته ام دراز مي كشم.حسن فرصت نمي دهد بيشتر از سه كلمه بگويم.تا گفتم ساغر نامزد كرده…بلند شد روي تخت من نشست .توي چشمهايم زل زد و

«ببين حميد مگه قراره چند بار به دنيا بيايم  و از دنيا بريم . ياكه چند بار مي توني دل به دريا بزني؟ ما هم دل به دريا زديم و رفتيم.دعواهامون رو هم كرديم.طلاقمون رو هم گرفتيم.ديگه چي مي خواد بشه كه نشده؟! خاصيت زندگي همينه. »

هميشه عادت دارد براي فرار از فكر و خيالاتش همه چيز را گردن دنيا و تقدير و گاهي هم خدا بندازد.

«….اگه هيچكي خبر نداره تو كه هم منو خوب مي شناختي و هم سمانه رو.خوب هم مي دوني ما تو چه شرايطي شرو ع كرديم.چه رقابتي داشتيم تو دوست داشتن هم.مگه غير اين بود ؟!ها؟!»

سكوت كرده ام و چشمانم را روي هم مي گذارم ، به حرفهاي حسن گوش مي دهم.به اين فكر مي كنم.اگر سمانه و حسن با هم مانده بودند و ساغر به من نارو نمي زد، ارتباطي كه اين دو خانواده با هم داشتند جدا نشدني بود.چه كارها كه نمي شد كرد،تا آخر عمر تو حال و هواي دانشجويي مي مانديم.چهار تا همكلاسي .اصلن مي توانستيم يك شركت بزنيم.اَه…….چقدر احمقم .دست از اين خيالبافيهاي بچه گانه برنمي دارم.نفرين بر اين سربازي.اسير پادگان نبودم ؛الان كار ميكردم و …

حسن همچنان حرف مي زند.صدايش آرامم مي كند.مثل آهنگ فيلم لاو استوري. حواسم را جمع مي كنم شايد بتوانم از الياف حرفهايش طنابي بسازم براي جلوگيري از سقوط آزادم در چاه سرنوشت.

«…ما فقط اين پروسه را كمي سريع رد كرديم.مي دوني اين روزها فكر مي كنم چقدر خوشبخت بوديم مثله بقيه نشديم.اونها كه به خاطر ترس از نگاه بقال سركوچه و يا تيكه كنايه هاي دختر خاله و زن پسرخاله‌شونه كه مي مونن.يا اونها كه بند بچه دار شدن نگهشون مي داره .»

روي شانه‌ي راستم مي چرخم.تختم هيچ وقت اينجور جيغ نزده بود.صداي غرغر تخت بالاي بلند شد. حسن هم دراز كشيد كنارم .مي فهمم كه سعي مي‌كند مرا آرام كند.آرام پچ پچ مي كند:

« ما اين جورم نبوديم كه بخواهيم به زور مهريه يكي رو فرو كنيم توي دلمون.خودت شاهد بودي تمام تلاشمون رو كرديم با هم بمونيم.نشد واقعن نشد.مگه ميشه قشنگترين عكس يادگاريتو توي قاب عكس ديگران بذاري.؟ در ليبرال ترين حالتش مي شه اين جور به قضيه نگاه كرد.وظيفه ما انتقال ژن‌هامونه .يعني تو به دنيا اومدي و يه سري ژن ها رو به ارث بردي.وظيفه‌ات هم اينه كه اونها رو به بهترين حالت انتقال و ارتقا بدي.بايد بچه ات خوشگل باشه ، باهوش باشه ، قدبلند باشه…..قرار هم نيست كارخاصي هم كني همه اينها در غريزت هست. از زني خوشت مياد كه خوشگل باشه ، باهوش باشه ، قدبلند باشه… تا اينجاش خوبه اما تو ازدواج مي كني تا وظيفه ات رو انجام بدي و قانون هاي جامعه هم حفظ شه.هر كي هر كي هم نشه. من ميگم مي خوام ژن هام در من خفه شن.مگه ما خودمون به كجا رسيديم و حتا نوابغ هم مگه براي قابل تحمل شدن اين زندگي نبود كه تلاش مي كردند؟!..»

اين سومين بار است كه مي چرخم و فقط گوش مي دهم.اينبار آهسته .

«….ببينم تو فكر مي كني اگه دنيا اين قانون ها رو هم نداشت بدبختاش بيشتر از الاني كه هست مي شد!مي دونم الان تو چه حال و هوايي هستي.اما اين طور فكر كن كه يه تجربه بزرگ رو پشت سر گذاشتي.»

من كه �اضر نيستم دريا رو ول كنم  سطل دستم بگيرم

اين حرف حسن خواب را از چشمانم مي گيرد.نمي توانم به زندگي به چشم يك تجربه نگاه كنم.سريع ولي آهسته اعتراض مي كنم.:

«حسن جان اينجور كه نمي شه زندگي كرد. زندگي مثله قدم زدن تو يه جنگل وحشي و بكر مي مونه.كه يك بار هم بيشتر قرار نيست ازش بگذري.اگه از اول تا آخرش تجربه كسب كني و آخر با خودت ببريشون بيرون كه شد كار بيهوده.اينجور زندگي يه تجربه ميشه اونم نه براي خود فرد بلكه شايد بقيه عبرت بگيرند.اين كه شد قرباني بقيه شدن….»

«حرفم يه چيز ديگه است خره.مي خوام يه نتيجه ديگه بگيرم. ببين اگه عشق معني خارجي پيدا كنه يه درياست و عاشق اوني كه لب ساحل نشسته و از پهناوري دريا لذت مي بره.اما اوني كه ازدواج مي كنه انگار مجبورش كنند يه سطل آب دريا ببره تو خونه اش.من با خودم كنار اومدم هرگز نمي خوام دريا رو ول كنم سطل دستم بگيرم.و همش ترس اينو داشته باشم نكنه بشكنه و يا تكون بخوره آبش بريزه رو زمين.»

حرفهايش به دلم نشست.گوش مي دهم اما انگار دوباره پلكهايم سنگين شده‌اند…..

بيب بيــــــب …. صداي بوق تمام حجم گوشم را پر مي كند.يك بوق ممتد آزاردهنده تر از بقيه مي شود.به رسم اين دو سال ، قبل از اينكه فكر كنم، از فرمان بوق اطاعت مي كنم.از وسط خيابان رژه مي روم.طبل بزرگ زير پاي چپ ، يك … دو …. سه … چهار…. ./

Advertisements
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: