پل (گریزی نیست؟!…)
تقدیم به پل عابر پیاده روبروی دانشگاه تبریز

راه فراری از ریشه های فکری هرزه هست؟!
از من می گذرد
هر روزه
عبوری هرزه
مردمان خنجر چشم و دل هرزه
با دست هایی به جنون آغشته
گام ها تند تند و…. آهسته
و من از زمین سیاه خیابان کنده
از آسمان آبی شهر مانده
ریشه در زمین وامانده
و من
پلی هرزه
در این عبور هرزه
زمین به زمین
تجربه آسمانم برای یک لحظه
آسمان یک لحظه؟!!
نفرین بر این لحظه
براین لحظه های هرزه!
امضا : سهیل رها
خرداد 86
.
- مطالعه مطالب مرتبط زیر هم پیشنهاد میشود:
پ.ن.اگر هنوز مشترک فید مردمک نشده اید روی لینک زیر کلیک کنید.
Categories: => آهنگين نوشتهها!, رها نوشت(ادبي)..
هرزه, پل, آسمان


شعرتون خواننده رو درگیر میکنه، به سختی میشه ازش رد شد، و این به نظر من خاص و یه امتیازه…
سلام و زنده باد
سلام….(نمیدونم چند تا نقطه!)
شعرتون یک حس عجیبی به دل میپاشه
یک حس معلق بودن درگیر زمین بودن
اگر چه مینگرد سوی آسمان دل من ولی صدافسوس از این جسم که محتاج شستشو مانده…
واقعا از شعرتون لذت بردم