پل (گریزی نیست؟!…)

تقدیم به پل عابر پیاده روبروی دانشگاه تبریز

26839-fullsize

راه فراری از ریشه های فکری هرزه هست؟!

از من می گذرد

هر روزه

عبوری هرزه

مردمان خنجر چشم و دل هرزه

با دست هایی به جنون آغشته

گام ها تند تند و…. آهسته

و من از زمین سیاه خیابان کنده

از آسمان آبی شهر مانده

ریشه  در زمین وامانده

و من

پلی هرزه

در این عبور هرزه

زمین به زمین

تجربه آسمانم برای یک لحظه

آسمان یک لحظه؟!!

نفرین بر این لحظه

براین لحظه های هرزه!

امضا : سهیل رها

خرداد 86

.

  • مطالعه مطالب مرتبط زیر هم پیشنهاد میشود:
  1. هزیان می گویم
  2. باز هم من تابو بشکستم… ( باد را در باده می ریزم)

پ.ن.اگر هنوز مشترک فید مردمک نشده اید روی لینک زیر کلیک کنید.:::: mar2mak :::: مردمک :::

  1. شیرین
    24 آگوست, 2009 در t 10:29 ب.ظ | #1

    شعرتون خواننده رو درگیر میکنه، به سختی میشه ازش رد شد، و این به نظر من خاص و یه امتیازه…

  2. 28 آگوست, 2009 در t 12:27 ق.ظ | #2

    سلام و زنده باد

  3. maryam
    5 سپتامبر, 2009 در t 3:29 ب.ظ | #3

    سلام….(نمیدونم چند تا نقطه!)
    شعرتون یک حس عجیبی به دل میپاشه
    یک حس معلق بودن درگیر زمین بودن
    اگر چه مینگرد سوی آسمان دل من ولی صدافسوس از این جسم که محتاج شستشو مانده…
    واقعا از شعرتون لذت بردم


    مردمک:
    یادت باشد نقطه چین را دنباله باشی مریم و لبخند بزنی هرگاه یادش افتادی.
    ممنون از ابراز لطفتون

  1. No trackbacks yet.