مغرب خیال

بند ها بايد گسست
بايد رها شد! پرگرفت زاينجا و رفت
از اين ديار ……تا ناکجا
شايد شنيده ايد
آوای سوز باد
شايد که دیده ايد
بشکستن دو بال پرنده
آهسته در فراق
يا پر کشيدن يک مرغ از قفس
رفتن به ناکجا، رفتن به راه دور
هر جا که باشد آن ، بهتر ز خيره ماندن
يک عمر در قفس
دلمرده بي نفس
گفتم که پرکشم، آزادتر زقبل
در آسمان دوست،آرام و بي هوس
آن آسمان سراب ، وين دوستي عطش
گشتم به دست خود زنداني قفس
من يک پرنده اي
در سير يک مسير،در خواهش کمال
پرواز در قفس،
وارونه ديدن عکس زمانه است
در آينه ي سيه،از وَهم و هَم خيال
گفتم که پرکشم ، در راستاي صبح
در شوق يک طلوع ، آزاد و بي خيال
اما به زخم تير، زين فکرهاي خام
بر رسم يک سقوط ، زين خواهش محال
گشتم اسير شب ، در مغرب خيال
امضا: سهیل
بیست و هفتم آذر ماه هشتاد و چهار



كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ی پايان رسيدن
نبسته ام به کس دل .نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رهـــــــــــــــــا من…..
رهای عزیز منظور من چیز دیگه ایست. منظور از کوچک بودن ،کمیت نیست .بلکه ساده زیستن وکنارگذاشتن غروره.با همه یکی شدنه و یک دل ویک زبان شدن