شاعر که مست می شود
به الهام شبانه ام- که آرامشی با خود به همراه دارد-

دوستت دارم و از تو دور باشم بهتر است
عاشقی رنجیده و مهجور باشم بهتر است
گر به جز یاد تو دست یازید دل حتا دمی
روی دستِ دل اگر ساتور باشم بهتر است
ای گل شب بو معطرکن به لبخندی فضا
شهد لبخند تو را زنبور باشم بهتر است
نیستی و همدمم آوازهای دشتی است
چون بیایی چهچهی در شور باشم بهتر است
من که دانم نی چه ساز پر غمی است
در وصالت تمبک و سنتور باشم بهتر است
گر به عشقت شهره ی آفاق گشتم باک نیست
چوبه ی دار تورا منصور باشم بهتر است
نازنینم من به این شعر،من به تو وابسته ام
تو نباشی مرده ای در گور باشم بهتر است
سرکشیدم باده ی شعر از خُم عشقت که تو
باشی و من شاعری مخمور باشم بهتر است
امضا : سهیل رها



ساز آهنگین شعرت «راز» را زیبا نواخت
من فقط خواننده ای از دور باشم بهتر است…!
اون مصرعی که چه چهی در در شور باشم به نظرم خیلی زیبا اومد
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تورا به عریانی خویش بگشاید،
شاید هر چند انجا جز رنج و پریشانی نباشد، اما…
کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن..
آي عشق آي عشق…چهره آبي ات پيدا نيست…
آرزوم بود كه اين شعرو من مي گفتم…
گذشتم از او به خيره سري
گرفته ره مه دگري
كنون چه كنم با خطاي دلم
شاعر مخمورو عشقه!!