ستاره باران

مرو، که باغی نیست
به شب چراغی نیست
تمام شهر، فرو خفته زیر سایهی اندوهان…
.
.
.
.
پی نجات از این همه بن بست
تو می روی ، چراغی در دست
به عشق به دوستی مومن باش
ببین که شب ستاره باران است
پس از وصال به دست ستاره ماه
بگو دخیل سبز خواهی بست
سهیل رها
Categories: => آهنگين نوشتهها!
ستاره, شب


وااااای!
چه دلگرمی مطلوبی در این ایام تلخ!
واقعاً نمیدونم چی بگم در برابر این همه محبت!
به قول یه نفر: اینا همه مظاهر خیر محضه!
خندیدم و بهش گفتم: البته! فقط امان از دست این چند تا شر نسبی!!!…
خلاصه ممنونم دوست ستارهباور من!
چه غم دارد ز خاموشی درون شعلهپروردم
که صد خورشید، آتش برده از خاکستر سردم…
زیبا میگفتی و میگویی
درود بر تو که هنوز امیدواری
نبود در صدفی آن گهر که میجستیم
صفای اشک تو باد ای خراب گنج امید
یا به قول داریوش
یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت…
مردمک:
من به امید زنده ام.امین عزیز این شعر آرامش دهنده و امید دهنده است همیشه!
دریایم و نیست باکم از طوفان …. دریا همه شب خوابش آشفته است!
بگو دخیل سبز خواهی بست
این سبز بودن یکم مشکوک میزنه!!!
مردمک:
چشمات مشکوک میزنه! یعنی چی؟! مگه تو تا حالا دخیل سبز تبرک به دستات نبستی؟