»دار خواب… ( این شعر چون زندگی دستخوش تغییر است….)
مرد خوابید
باز هم خوابش نبرد
باز هم رامش به چشمانش بمُرد
باز هم آتش گرفت سیگار و دود
باز هم رامش به چشمانش بمُرد
باز هم آتش گرفت سیگار و دود
این فضای خالی تو
زیر این سنگین ترد
باز هم دیوانه شد شعری سرود
باز هم جسم نحیفش را به زور
دست این دود و خیال تو سپرد
باز هم دیوانه شد شعری سرود
باز هم جسم نحیفش را به زور
دست این دود و خیال تو سپرد
خاطرات سوخته از عشق تو
حلقه زد دور سرش چون رقص کُرد
مرد تنها،او که مخمور تو بود
سرکشید تنهایی اش را همچو دُرد
زندگی ،کاغذ قلم،شعر و سرود
زندگی ،کاغذ قلم،شعر و سرود
تند تند دار و ندارش را شمرد
خاطرات تو که دست بردار نیست
حرفها را با تب بسیار خورد
یاد تو افتاد پایش سست شد
یک به یک دارای اش را باد برد
ریسمان لحظه ها با ضربه ای
حنجر بیداری اش را چون فشرد
ریسمان لحظه ها با ضربه ای
حنجر بیداری اش را چون فشرد
در میان اشک و آه و خاطره
نیست پیدا مرد خوابید یا که مُرد
نیست پیدا مرد خوابید یا که مُرد
Categories: => آهنگين نوشتهها!, رها نوشت(ادبي)..


چهره ای که از مرد در شعرتون نشون دادید چهره ی مرد شرقی به معنای تمام نیست.
چرا این همه شعرت تلخه؟
مردمک:
نمی دونم منظورتون از مرد شرقی دقیقن چیه؟اما اصراری هم بر بیان این چهره نبوده.
سلام گلم
البته شعرت به مراتب پیشرفت کرده
هرچند باز هم از اشکالات وزنی زیادی رنج میبره
در این شعر چیزی هست که زیبایی اونو برای من مخصوصاً از نیمه به بعد شعر کم و کمتر میکنه و اونم تنگنای قافیه و چپوندن حرفای عادی در وزن و قافیه است. ببین عزیزم شعر حتماً باید برجستگی داشته باشه و از زبان عادی فاصله بگیره… البته خیلی حرف داره اینی که میگم و مثلاً شعر فروغ رو هم باید گفت نوعی برجستگی در زبان عادی داره که اینو با من انسانی و زنانه و هم با آهنگ پنهان کلامش ایجاد کرده. خوندن شعرهای استخواندار از امثال نادرپور و سایه و حتی رهی معیری خیلی میتونه به تسلطت بر زبان کمک کنه و نذاره دیگه کلماتی مثل “حنجر” وارد شعرت بشه!
شاد بمون و شاعرتر باش!
مردمک:
ممنون از هزینه زمانی که کردی .هم برای نوشتن این کامنت و هم گپ ادبی – اینترنتی 1 ساعتمون در ادامه همین نظر.