ذهن زيبا!«عارت نميشود چادر نداري»
يك پشت بام پر از ته سيگار!
عشق من ، آخر چرا تو اينچنين خار شدي ويروس گشتي من مبتلا گشتم تو بيمار شدي
قرار گذاشتم ساعت 7.45 عصر مترو هفت تير.نميشود سيگارهم كشيد.دستت دهانت بوي اين لعنتي را مي گيرد. بشور .
ساعت 8.10 دقيقه مترو هفت تير.

امشب تهرانسر مهماني دعوتي.قطار مي آيد . هول مي خوري به داخل قطار.
ايستگاه ملت.ايستگاه بعدي ….
پياده شو. در اشتباهي!
پله ها پايين مي آيند.از آن نه. پله ها را بالا برو. پشت خط زرد .دوباره هول ميخوري به داخل.
مردك تكان نميخورد.داد بزن! « آقايان و خانم ها… همگي واگن رو خالي كنند. تشك بياريد آقا خوابش ميآد.!»
ايستگاه 15 خرداد ايستگاه بعد …. پياده شو.
پلههاي دوار كه باز موافق نيستند.موقع بالا رفتن كم نفس نفس بزن.نميخواهد دوتا دوتا بالا بروي.
آرام ميروي توي قطار. هوا از عرق دم كرده.
دكمه قرمز! « حاجي بزن اين فن هارو…»
«نداره قربون…»
ايستگاه صادقيه..مسافرين گرامي ايستگاه آخر ميباشد….

عارت نميشود چادر نداري؟! بستني هم روي مانتويت ريخته.بستني قيفي با طعم طالبي!
آقاي اينجا، آوازخوان اهل خانه! عصمت است.امشب مادر خانه مرده.به روايت دشمنان اهل خانه.همان ها كه كشتندش!
آقا توي گوشش تا بيخ فرو كرده سيمي كه از موبايلش بيرون زده.سر تكان مي دهد هر ازگاه از لالي فارق مي شود: «..محسن يگانه….اين ديگه ته مصيبته! يه ذكرم كنارش بياد.نينوا جلوي چشاست…»
هرگز عارت نميشود که چادر نداري.


نظرات شما