

باید قبول کرد زندگی اگر نه همه اش که قسمت های مهم و کلیدی اش با اجبار است.برای مثال در شرایطی از زمان و مکان به دنیا می آیی که در انتخاب آنها سهمی نداشته ای. و همین شرایط تو را به مسیری می کشاند که به طور معمول اگر پیش بروی سهم اختیار تو درصدی از مسیر را هدایت می کند.و خواسته ناخواسته وارد روزمره هایی می شویم که شاید در ناخودآگاهمان پس زمینه هایی از ناراحتی نگرانی تشویش بر جای می گذارد.شب ها خوابمان نمی برد.روزها هم که صبح نشده شب اند.

گاهی حقیقتن سینه های گنده و مادرانه!ی باب را کم داریم تا بغل کنیم و بدون نگرانی از اینکه چه فکری می کند خود را از غصه ها خالی کنیم.
و این مطلب گاهی ما را به سمت خلق ایده آل های ذهنی می کشاند ولی شرایطی که درگیرشان هستیم بازهم نمی گذاردمان. نمی توانیم حقیقتا همانی که می خواهیم بشویم مثل آنچه درفرجام فیلم جاده انقلابی دیده می شود.
وقتی در دنیای حقیقی گرفتار می شویم.به فضای مجازی روی می آوریم.و غریزه ها و عقده های فروخفته مان را متولد می کنیم. این بچه را مدام پر وبال میدهیم .حتا گاهی ته دلمان با هم درگیر میشویم و همین به سمت چند شخصیتی شدن می کشاندمان. شخصیت مجازی مان که از عقده های شخصیت حقیقی- در برخورد های اجتماعی، سیاسی- تغذیه می کند رفته رفته رشد می کند و ما هم که رفته رفته از حقیقی بودنمان سرخورده تر وهمین عامل ساعت های زندگی مجازی را زیاد می کند و از حضورمان در در دنیای رئال می زنیم و می نشینیم پای اینترنت. و کم کم من اینترنتی دیگر مستقل می شود. ودر کشاکش این دو کشیده می شویم. تمام جل و پلاسمان را جمع می کنیم و به خانه مجازی جدید میبریم و آنجا عقده های فروخفته را بیدار می کنیم.
آنقدر در کش و قوس برنامه هایی که از این دو شخصیت طراحی میشود میمانیم که سرگیجه میگیریم.به تضاد میرسیم .حتا اگر سعی کنی خلاص شوی قانون هایی که خودت وضع کرده ای گریبان گیرت می شود و به قیمت مقطوع النسل شدنت تمام می شود! نیاز می شود از شر این تایلر خلاص شد حتا اگر به سمت خودت شلیک کنی.

تنها نسل آنهایی باقی مانده که در زندگیشان از میل جنسی برخوردار بوده اند...
شما گاهی به حریفی نیاز دارید چون مارلا .اما باور کنید نیازی نیست با او مثل باب صادق باشید که او باور نمی کند .و یا مثل تایلر با او یکه تازی کنید و جولان دهید روی آرمان ها و عقده ها که اصلن بودن او برای این منظور نیست.








